ايوب در رنج كشيدن شكيباست، در اشتياق يوسف، يعقوب از اندوه نابينا مي شود و معجزه آسا از بوي پيراهن فرزند شفا مي يابد، همچنين است جان عاشق كه بوي خوش معشوق، نفس رحمان به مشامش ميرسد و ديدگانش را مي گشايد تا زيبائي روحاني سرمدي را مشاهده كند. يونس محبوب را در بطن نهنگ و در ظلمت سياه چال حمد و ثنا مي گويد: نجات مي يابد.
و آنگاه موسي بديد، كه طور از وجد به رقص درآمد و درخت مشتعل گشت همچو ابراهيم در آتش،
همچو در سليمان و عيسي و ..
عاشق گاهي خود را ايوب وار و گاه ديگر چون يوسف و ديگر بار چو يعقوب و هنگامي همچو يونس مي بيند. . . . . . . . . . . . . . . و . . . . . . . .
راز و نيازي با معبود
خليل كه بود و از كجا آمد
غمم غمهاي خاكي نيست ياران غم من شاه غمها، عشق يار است
غير از هنر كه تاج سر آفرينش است، بنياد هيچ منزلي جاودانه نيست، هنر واقعي و اصيل، اصل زندگي است و زندگي منهاي هنر، زندگي نيست. هنر دوستان و نكته سنجانِ عالم هستي، همواره هنر را ستوده اند. هنر است كه به زندگي معني و مفهومي ديگر مي بخشد و لحظه هاي گذارا و ناپايدار زندگي را جاودانه مي كند.
از ميان هنرهاي لطيف و ماندگار، موسيقي، شور و حالي ديگر دارد و با روح و جان آدمي پيوندي ناگسستني.
عاشق چون به سوي درياي خون رهسپار شود خوان الهي را در آن خون خواهد يافت، زيرا خون دل باده اوست، غرقه خون شدن يكي از صفات مكتب اوست. حتي اگر دل به آتش يار بسوزد عاشق همچو سپند در شعله هاي آتش خواهد رقصيد و همچون عود بوي خوش خواهد پراكند. او كه خنده اش ملتي را زنده ساخت از هيچ مريمي نسبت ندارد بلكه نسبت ز حق دارد.
سيد خليل از تبار آتش بود، او هنرمندي راستين، عارفي حق طلب و درويشي وارسته بود كه در موسيقي مقامي، مقامي والا و كم نظير داشت. تنبور را چنان استادانه و پر رمز و راز مي نواخت كه دل از عارف و عامي مي ربود و با پر و بال احساس و شور و شيدايي، دلهاي مشتاقان نواهاي سوزناك خود را به آسمانهاي عشق و عرفان وهنر و آزادگي پرواز مي داد. چرا كه او خود مرد عشق و عرفان و هنر و آزادگي بود.
سازش شعر عشق مي سرود و شعرش نغمه گر شور و «شيدايي» بود. بيائيد به «شكرانه»ي زخمه اي كه بر تنبورش مي رفت «آئيني مستانه» را با «نواي قلندري» «تنبوري كه از دير باز تا كنون» براي ما به يادگار مانده «حماسه اي» بِسرائيم تا «زمزمه قلندري» آن ثناگویان سالكان «خونین دل»را «بیقرارانه» به شور و «سماع» وا دارد.
آذرماه ماه آتش است، اين بار آذر در راه است و پيشوازانه خون مي طلبد تا بار ديگر تيغ وآتش را با جسم آدمي مأنوس گرداند.
شب پرستان كور دل، «ققنوس» وار به آتش مي كُشند عاشقان را.
باري اين راوي نغمه هاي كهن بود كه سه روز مانده به آذر ماه سال 1380 در غربت به آتش كشيده شد. با او هم نوا می شویم و زخمه بر دل می کشیم که:
كـي گفت كه «آن زندة جاويد بمرد؟» كـي گفت كـه «آفتاب اومـيد بمرد؟»
آن دشمن خورشيد بــر آمد بـر بـام دو چشم ببست، گفت: «خورشيد بمرد»
بار ديگر براي چهارمين سال در روز جمعه 27 آبانماه 1384 بر مزار آن عزيز گرد هم آئيم و با هم همصدا و همنوا شويم.
یوسف کریمی (هومت)
لازم به ذکر است یاد آوری کنم قسمت هایی که با رنگ قرمز مشخص شده اند آثار آن زنده یاد می باشد.
یادش گرامی
لینک تصویری همین فایل
http://www.youtube.com/watch?v=FNn-FIuMVv0
|